Sunday, November 15, 2009

رد پای من در گذشته

دوست دارم حالا که بعد از مدت ها دارم دستی به سر و روی گردگرفته ی این وبلاگ می کشم، شروع کنم به بازخوانی نوشته های سالهای دورم و قسمت هایی از نوشته های محبوبم رو اینجا بیارم.
اولین نوشته ای که انتخاب کردم البته زیاد قدیمی نیست. مربوط به مرداد ماه 87 ئه.
-------------------------------------------------

جمعه 15 آگوست 2008

[...]
بد دردیه خدا. "به خود وانهادگی" رو می گم!
اول من بودم این سر طناب رو ول کردم یا تو؟
من مثل گوسفند سر به هوایی که هر از گاهی از گله جدا می شه، گاهی بی خیال گله و چوپان می شم و می رم واسه خودم چرخ می زنم. ولی به قرآن نیت ام اینه که باز برگردم. حواسم هست که از گله زیاد دور نشم. اصلاً دور از گله، می ترسم. می ترسم. خیلی می ترسم. درسته که نمی تونم یه جا بند شم، اما تو هم چوپان خوبی باش خدا. نگه م دار.

ان النفس الاماره بالسوء الا ما رحم ربی

Thursday, January 22, 2009


همینجوری یک دفعه یاد اون سکانس "به نام پدر" افتادم که پرویز پرستویی توی چاله ای که پای دخترش رفت روی مین نشسته و به همرزم سابقش می گه : "دنیا چرا اینجوریه مرتضی؟"

Friday, January 9, 2009

محرم

کفّاره ی شراب خواری های بی حساب؛

هشیار در میان مستان نشستن است


نقل از: Enkratic



Friday, January 2, 2009

فاجعه غزه


فکر کنم بشه ادعا کرد که هر انسان آزاد اندیش و بدون تعصب ای که برای درد و رنج آدمهای دیگه اهمیت قائل باشه، دولت اسرائیل رو ظالم می دونه و نسبت به اقداماتش معترضه. تمام امروز رو با خودم فکر می کردم که اگه مثلاً ایران بودم آیا به صف دانشجوهای معترض جلوی سفارت انگلیس و اردن و مصر ملحق می شدم یا نه؟ اطرافیانم حتماً شاخ در میارن اما مصمم شدم که اگه ایران بودم بهشون اضافه می شدم.

با اینکه نه تندرو ام، نه توی تعریف "بچه حزب اللهی" قرار می گیرم، نه فدایی ولایت، نه عاشق احمدی نژاد؛ و نه حتی معتقد به لزوم دفاع از هر مسلمان در برابر هر غیر مسلمان.

فقط معتفدم به دفاع از انسان. و همین یک دلیل کافیه که به تظاهرات و تحصن ها بپیوندم. با اینکه رفتار دولت اسرائیل نشون داده که توجهی به این اعتراض ها نداره، اما این تجمع ها تیتر خبرهای رسانه های اروپایی و آمریکایی و عربی می شه و خبر جنایت اسرائیل رو به اون هایی که بی خبرن می رسونه. این خودش باعث افزایش فشار برای توقف جنگ می شه.

کاش این جنگ و کشتار زودتر تموم بشه.

Saturday, December 13, 2008


این پیشنهاد خردمندانه(!) تغییر اسم خیابون سفارت امارات در تهران به خیابون خلیج فارس رو شما هم شنیدید؟

من ملی گرا (ناسیونالیست) نیستم ولی به اندازه یک ایرانی متوسط از برخورد زننده اماراتی ها ناراحت شدم. با این حال پیشنهاد رو برای کسی نفرستادم و باهاش هم موافق نیستم. علت ش خیلی ساده س. اگه اون هموطنی که این پیشنهاد رو اولین بار مطرح کرده کمی بیشتر روی حرفش فکر می کرد، حتماً به عکس العمل احتمالی امارات هم توجه می کرد. اون ها هم خیلی راحت می تونند اسم خیابون سفارت ایران در ابوظبی رو بذارن الخلیج العربی. ندیدین سر این اسم "قادسیه" (که اگه اشتباه نکنم محل شکست خوردن سپاه ساسانیان از اعراب ئه) کویتی ها و بقیه عرب ها چه شیطنت هایی می کنند؟

اصلاً فرض کنیم امارات نتونه هیچ واکنشی نشون بده. این کار چه چیزی رو حل می کنه؟ آیا ایران رو در عرصه بین الملل قوی تر می کنه؟

شکی نیست که اگه برخورد زننده ای با شهروند ایرانی در هرکجای این دنیا می شه، به خاطر ضعیف بودن موضع ایران در دنیاس. تا موقعی که منزوی هستیم و سازمخالف با همه ی دنیا می زنیم وضع همینه. پس به جای این پیشنهاد های احساسی، باید تلاش کنیم برای حاکمیت خرد و اعتدال در کشور که نتیجه ش می تونه قوی شدن موضع ایران در جهان باشه. فقط اون موقع ست که اماراتی ها جرات بی احترامی به خودشون نمی دن.

Saturday, December 6, 2008


یک سری تفریح هست که اگه تو ایام امتحانات انجام بدی لذتش دهها برابر بیشتر از حالت عادیه. اگه بخوام اسم ببرم می تونم بگم… اممم… تقریباً همه تفریح ها!

در همین راستا ما چند روز پیش در عرض 10 ثانیه زد به سرمون و با یکی از رفقایی که مثل خودمون یه کم شیرین می زنه، درس و کتاب رو همین جوری ول کردیم (فکر کم حتی کتاب روی میز رو هم نبستم) و رفتیم سینما. فیلم "مجموعه دروغها" یا "یه مشت دروغ" یا هر چی. همونی که گلشیفته فراهانی بازی کرده. نقشش توی فیلم اون قدر ها هم که فکر می کردم کم نبود. راحت و روون هم بازی می کرد. خود فیلم هم… واسه دو ساعت وقت گذرونی خوب بود. در حد سرگرم کردن ولی نه بیشتر. کلاً فیلمی نبود که با هدف "جدی گرفته شدن از طرف مخاطب" ساخته شده باشه! یک جاهاییش که برای من واقعاً خنده دار بود در حالی که منظور کارگردان خندوندن نبود و دیالوگ کاملاً جدی داشت. مثلاً رییس سازمان جاسوسی اردن برمی گرده به جاسوس آمریکایی که باهاشون همکاری می کنه می کنه: "شما آمریکایی ها از حقه بازی چیزی نمی فهمید چون فقط دموکراسی دارید…". آقا ما رو می گی… کف زمین پهن بودیم از خنده!

**

نتیجه گیری اخلاقی (یک نصیحت از طرف من):

ای جوان! عیش امروز را به فردا میفکن!

Sunday, November 30, 2008


آدم باید با خودش تنها باشه. باید جایی رو توی ذهن اش داشته باشه که فقط و فقط منحصر به خودش باشه. رد پای هیچکس دیگه ای اونجا نباشه.

آدم باید با خودش سخت درگیر باشه. با روح اش. با احساساتش.

آدم به طور مداوم باید به خودش بپردازه. از خودش غافل نشه.

باید فردیت آدم معلوم باشه. طول و عرض اش باید مشخص باشه.

آدم حتی باید خودش رو در آغوش بگیره.


حتی وقتی که عاشق کس/چیز دیگه ای باشه، باید خودش رو خوب بشناسه و درک کنه. وگرنه دوام نمیاره.


لذت وصف ناشدنی ایه این با خود بودن.


پ.ن: دارم فکر می کنم یکی شدن با معشوق، یا مثلاً فناء فی الله و بقاء بالله، کجای این چارچوب فکری جا می گیره؟

Thursday, November 20, 2008

مگر آنکه پروردگارم رحمت آورد

من روزی 17 رکعت نماز می خونم و به خیلی از واجبات دینی عمل می کنم. با این حال، نمی دونم این جمهوری اسلامی چه بلایی سر احساسات آدمی مثل من آورده که وقتی خبر زیر رو می خونم حالم به هم می خوره:

ابلاغ بخشنامه‌ي هماهنگي زمان‌ پرواز هواپيماها هنگام نماز

جداً برای خودم هم سواله که چی به سر احساسات مذهبی م اومده.



"... الّا ما رحم ربی" (یوسف/53)


Wednesday, November 12, 2008

Be the Change, Go Crazy!

I feel I want more from this life. It's good, but not satisfying. By no means.

Sunday, November 2, 2008


"هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخاست که من به زندگی نشسته ام." +


عجب جمله ی تکان دهنده ای بود. یک وبلاگ ناشناس رو باز می کنی و یک دفعه این جمله انگار سطل آب یخ رو می ریزه رو سر ِ مست ات. اون هم درست همین امروز، پایان یکشنبه ای که به بطالت گذرانده ای، مثل بیشتر باقی روزها.

تکان دهنده بود!



بعداً نوشت: یکشنبه هنوز به آخر نرسیده بود. "زد" و شد یکشنبه ای خاطره انگیز و یگانه. ظرف 2-3 ساعت.